جانبازان مرکز توانبخشی پارک ملت، راویان راستین شهادتند
چند دهه قبل که دشمنان ایران، جنگی ناعادلانه را علیه کشور ما به راه انداختند، در خیال خود تصرف سه روزه ایران را در سر میپروراندند و دفاع جانانه جوانان غیرتمند این سرزمین را تصور هم نمیکردند. جوانان و نوجوانانی که با پیروی از مکتب حسینی (ع) شهید شدند تا ایران، کنام پلنگان و شیران نشود.
عده دیگر از همین جوانان تا مرز شهادت پیش رفتند و امروز مدال افتخار جانبازی را بر سینه دارند. جانبازان، مقربان کوی شهادت و یار شهیدانی هستند که امروز در بین ما نیستند. آنها روایتگران راستین شهیدان هستند.
در این شماره به آسایشگاه جانبازان واقع درپارک ملت در محله آزادشهر مشهد رفتیم و پای صحبت چند نفر از این شهیدان زنده نشستیم.
دفاع از شرافت و ایمان
موسی پارسا از جانبازان آسایشگاه امام خمینی است. او سال ۱۳۴۷ در یکی از روستاهای اطراف مشهد در خانوادهای روستایی که تنها منبع درآمدشان قالیبافی بود، به دنیا آمد. روستاها در آن زمان وضعیت خوبی نداشتند.
موسی درباره وضعیت روستاها در دوره پهلوی میگوید: بیشتر روستاهای اطراف مشهد هیچگونه امکانات رفاهی و بهداشتی نداشتند، در واقع روستاییان فراموش شده بودند. با این وجود من تحصیلاتم را تا پنجم ابتدایی ادامه دادم.
بعد از پیروزی انقلاب همزمان با شروع جنگ تحمیلی، از طریق پایگاه بسیج روستا در جریان جنگ و خبرهای آن قرار میگرفتم. هرگاه یکی از جوانان از جبهه بر میگشت به دیدنش میرفتم.
زمانی که او از سنگدلی دشمن نسبت به زنان و کودکان ایرانی صحبت میکرد، قلب من به درد میآمد. من در دستورات دینی و کلام امامان بهویژه امام حسین (ع) آموخته بودم که نباید در برابر ستمگر سکوت کرد؛ بلکه باید با او جنگید.
به همین دلیل در ۱۵ سالگی تصمیم گرفتم به جبهه بروم، اما پدر و مادرم به دلیل سن وسال کمم با رفتن من موافق نبودند، اما سرانجام با اصرار من آنها راضی شدند من بهعنوان بسیجی به جبهه اعزام شوم.
آموزش و شرکت در عملیات
موسی پارسا به منطقه خوزستان اعزام میشود و در مدت دو ماه آموزشهای نظامی را میبیند. بعد از دو ماه با ادغام نیروهای ارتش و بسیج بهعنوان تکاور خطشکن به نیروهای ارتش میپیوندد.
او در ادامه میگوید: بعد از گذشت دو ماه آموزش نظامی، در دو عملیات پارتیزانی و محدود شرکت کردم. بعد از یکسال برای دیدن پدر و مادر به مشهد آمدم. آنها خیلی نگران شده بودند و فکر میکردند که من شهید شدم. بعد از چند روز از پدر و مادر خداحافظی کردم و به جبهه رفتم.
شرکت در عملیات والفجر و مجروحیت
پارسا تعریف میکند: بعد از یک سال انتظار سرانجام بهعنوان نیروی خطشکن در عملیات (والفجر ۱) شرکت کردم. عملیات که شروع شد نیروهای ایرانی و عراقی در منطقه فکّه با هم درگیر شدند.
در طول این عملیات تعدادی از سربازان ما از سوی عراقیها زمینگیر و محاصره شده بودند. در این زمان من به همراه چند نفر دیگر برای شکسته شدن خط محاصره اعزام شدیم.
در همین زمان بعد از باز شدن معبر و شکستن حلقه محاصره، خمپارهای منفجر و چند ترکش آن به کمر من فرو رفت و با وجود تمام تلاشهایی که دکترها انجام دادند من ویلچرنشین شدم.
در ادامه گفتگو او با افتخار به مجروحیتش از خاطرات جبهه و جنگ میگوید: در یکی از روزهای گرم تابستان برای فرار از گرما به داخل سنگر رفته و در حال استراحت بودیم که ناگهان یکی از بچهها فریاد زد: مار، مار، مار.
همه ما با وحشت از خواب بلند شدیم و یک مار سبز و زیبایی را مشاهده کردیم. یکی از بچهها بلافاصله اسلحهاش را برداشت تا مار را با تیر بزند، اما من مانع شدم دم مار را گرفتم و همگی بیرون آمدیم، در همین زمان یک گلوله توپ داخل سنگر افتاد و سنگر منفجر شد.
ما با تعجب به سنگر نگاه کردیم و از اینکه مار را نکشته بودیم، خیلی خوشحال بودیم. در یکی از شبها هم که برای عملیات مهمی میرفتیم برای آنکه دشمن ما را شناسایی نکند، همه خودروها چراغ خاموش حرکت میکردند.
تنها چراغ کوچک خودروی جلویی روشن بود. ناگهان یک خودرو پر از مهمات از مسیر خارج و درحال چپ شدن بود که تانکر حمل آب در پایین پای آن توقف کرد و مانع چپ شدن آن شد.
اگر یکی از این جعبههای مهمات منفجر میشد، عملیات لو میرفت و رزمندگان زیادی شهید میشدند.
از مجروحیت تا قهرمان ورزشی
موسی پارسا بعد از مجروح شدن هرگز دچار افسردگی و گوشهگیری نمیشود، بلکه به ورزش حرفهای رو میآورد. او در این باره میگوید: چند ماه بعد از مجروحیت به ورزش رو آوردم و با پشت کاری که داشتم برای مدت ۲۵ سال بهعنوان ویلچرسوار نمونه و اول مطرح شدم.
در ورزش تنیس خاکی رتبه اول و دوم کشوری را به دست آوردم. در حال حاضر نیز به ورزش ادامه میدهم و هرگز ناتوانی جسمی مانع ورزش کردنم نشده است، من با انتخاب خود و لبیک به امامم به جبهه رفتم و هرگز از مجروحیتم ناراحت نیستم.
جانباز و قاری بینالمللی
محمد محمدی، متولد سال۱۳۴۴ یکی دیگر از جانبازان آسایشگاه است. او همزمان با نخستین سالهای جنگ تحمیلی درحالی که هنوز به سن قانونی سربازی نرسیده است با اصرار زیادی که به پدر و مادر میکند بهعنوان بسیجی به جبهه اعزام میشود.
او با یادآوری خاطرات آن روزها میگوید: بعد از آنکه در بسیج محله ثبتنام کردم برای آموزش نظامی به نیشابور اعزام شدم و در مدت سه ماه آموزشهای نظامی را آموختم. بعد از آن با یک گروه به اسلام آبادغرب اعزام شدیم.
بعد از رسیدن به مرزهای غربی در عملیات مسلمبنعقیل شرکت کردم که در این عملیات مورد اصابت گلوله قرار گرفته و مجروح شدم. من را به پشت جبهه انتقال دادند.
مجروحیت تا مرز شهادت
محمدی بعد از رفتن دوباره به جبهه برای عملیاتی بزرگ در منطقه فکّه آماده میشود؛ اما یک شب قبل از عملیات، خواب عجیبی میبیند. او درباره خوابش میگوید: در خواب دیدم که شهید شدهام و مادرم تابوتم را بر دوش گرفته و با خودش به مجالس مختلف میبرد؛ اما من را خاک نمیکند.
امدادگران، من را به بیمارستانی در تبریز بردند. پزشکان تلاش کردند ترکشها را از بدن من خارج کنند، اما موفق نشدند
با دیدن این خواب با خود گفتم: حتما شهید میشوم. خیلی خوشحال بودم، وصیتنامهام را هم نوشتم. شب، عملیات شروع شد در حال مبارزه و جنگ ناگهان با انفجار یک خمپاره چند ترکش به پشت و ناحیه قلبم اصابت کرد.
امدادگران، من را به بیمارستانی در تبریز بردند. پزشکان تلاش کردند ترکشها را از بدن من خارج کنند، اما موفق نشدند آنها شهادت من را اعلام کردند.
از آن طرف نیز به خانوادهام خبر دادند و برادرم برای تحویل جنازه وکارهای دیگر به تبریز میرود، کار خدا من بعد از دو هفته زنده میشوم؛ اما دیگر قادر به راه رفتن نبودم. من بعد از یک ماه با ویلچر به خانه بازگشتم. در این روزها مادرم تنها کسی بود که از من نگهداری میکرد. بعد از مجروحیت بود که معنای خوابم را فهمیدم.
اعتقادات و امدادهای غیبی
او در ادامه میگوید: خیلی از بچههای جبهه با شرایط جنگ آشنا بودند و میدانستند که شهادت آنها حتمی است؛ اما به دلیل اعتقاد و ایمانی که به اسلام و امام داشتند با وجود دیدن شهیدان زیاد با علاقه به جبهه میرفتند و خداوند نیز آنان را یاری میکرد.
در یکی از همین عملیاتها که ما در حال رفتن با خودرو بودیم دو هواپیمای جنگنده دشمن مواضع ما را بمباران کرد، اما من با چشمان خودم دیدم که هیچکدام از بمبها منفجر نشدند.
دستاوردهای معنوی جنگ
عباس کلانتر متولد سال۱۳۴۴ مشهد است، الان ۳۰ سال است که از مجروحیتش میگذرد.
کلانتر در اولین سالهای جنگ به جبهه میرود. او در اینباره میگوید: من در سال۱۳۶۲ بعد از گذراندن دوره آموزشی به ایلام غرب اعزام شدم و بهعنوان تک تیرانداز در عملیاتهای شناسایی شرکت میکردم.
بعد از گذشت چند ماه با گذراندن دورههای مخابرات و بیسیم بهعنوان بیسیمچی لشکر ۵ نصر در چند عملیات جنگی شرکت کردم و یک سال بعد راننده آمبولانس شدم.
سرانجام در عملیات میمک در حال انتقال مجروحان جنگی مورد اصابت گلوله قرار گرفته و مجروح شدم. او در ادامه میگوید:، چون من راننده آمبولانس بودم از نزدیک فجایع جنگ را میدیدم. مجروحانی که مواد شیمیایی بدنشان را سوزانده و پر از تاول کرده بود، رزمندگانی که دست، پا و... نداشتند.
گاهیوقتها چنان جنگ سخت میشد که مجروحان و شهدا را با یک آمبولانس میبردند. در یکی از این عملیاتها زمانی که من در حال حمل مجروحان بودم ناگهان یک موتورسوار که در جلوی ما حرکت میکرد مورد اصابت توپ قرار گرفت.
من هم که فکر میکردم او شهید شده است جنازه را به داخل آمبولانس بردم. بعد از چند سال فردی با همان مشخصات به آسایشگاه ما آمد.
من با دیدن او به سراغش رفتم و ماجرای مجروحیتش را پرسیدم، همان فردی بود که من فکر میکردم شهید شده است. او قطع نخاع شده، اما زنده مانده بود. او مدت ۱۵ سال در همین آسایشگاه بود تا سرانجام به شهادت رسید.
عباس کلانتر که در دوره قبل از مجروحیت عضو تیم ملی دوو میدانی کشور بود، دارای دومقام سوم کشوری است. او بعد از مجروحیت به ورزش ادامه میدهد و به عضویت تیم بسکتبال خراسان رضوی در میآید و مقامهایی را نیز در این رشته کسب میکند.
او علاوه بر ورزشکار بودن به تحصیلات خود ادامه داده و موفق به گرفتن کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی میشود. او همچنین در کلاسهای مشاوره برای جوانان شرکت میکند.
میگوید: ما برای پیروزی در جنگ سرداران بزرگی مانند شهیدکاوه، شهید قمی و شهید برونسی را فدا کردیم، هرکدام از این سرداران به اندازه یک لشکر شجاعت و درایت داشتند، پس بیاییم به احترام خون این شهدا از انقلاب دفاع کنیم و با نفاق و دو دستگی، آب به آسیاب دشمن نریزیم.
شاگرد سردار محمود کاوه
قاسم علیزاده در سال۱۳۴۴ در خانوادهای انقلابی و مومن به دنیا آمد. او بعد از انجام تحصیلات دوره ابتدایی در کارهای کشاورزی به پدرش کمک میکرد و همزمان با شروع جنگ از طریق امتحان کتبی وارد سپاه شد.
علیزاده تعریف میکند: سال اول جنگ بود که من از پدر و مادرم خواستم که به من اجازه بدهند وارد سپاه شوم، اما آنها میخواستند از طریق بسیج به جبهه اعزام شوم.
سرانجام با رضایت آنان در آزمون کتبی سپاه شرکت کردم و بعد از قبولی و تحقیقاتی که انجام شد به عنوان سپاهی به جبهه اعزام شدم. بعد از دیدن آموزشهای جنگی بهعنوان اولین گروه سپاهی به اسلامغرب رفتم.
کوملههای عراق با سرکوب و زور بخشهایی از این منطقه را گرفته و حکومت خودمختار تشکیل داده بودند. در همان زمان سردار محمود کاوه و شهید بروجردی برای ختم غائله کردستان وارد سنندج شده و اولین تیم ویژه شهدا را تشکیل دادند.
من هم به عضویت این تیم درآمدم. سردار محمود کاوه با آموزشهای ویژه و سخت ما را تمرین میداد، چراکه تیم ویژه شهدا اولین گروهی بود که با منافقان درگیر میشدند.
بعد از چند عملیات موفقیتآمیز در منطقه پیرانشهر، بوکان و سنندج، گروه ما برای آزادسازی زندانیانی که در دست کوملهها بودند به سردشت اعزام شدند.
در این منطقه جنگلی وجود داشت به نام الواتان که کردهای کومله بعد از تصرف این منطقه و قتل عام اهالی، تعدادی از سربازان ایرانی و افراد بومی را در زندان این منطقه زندانی کرده بودند.
محافظان این زندان که از سوی رژیم صدام تجهیز شده بودند با تمام توان از این زندان دفاع میکردند.
دستور برای آزادی زندان
بعد از استقرار ما در منطقه یک روز سردار محمود کاوه، سردار محسن رضایی، شهید قمی و بروجردی به دیدن نیروها آمدند و سخنرانی کردند.
سردار محمود کاوه بعد از شرح موقعیت افراد بیگناهی که در زندان بودند، گفت: ما باید این زندان را تصرف کنیم.
سردار کاوه در پایان سخنانش گفت: بعد از تصرف زندان به دیدار امام خواهیم رفت. نیروها با شنیدن این خبر خوشحال شده و روحیه پیدا کردند.
در نبرد با کومولهها زندان فتح شد و اسیران آزاد شدند، اما من به دلیل مجروحیت نتوانستم به دیدن امام (ره) بروم
عملیات آغاز شد و ما با سرعت درحال پیشروی بودیم که ناگهان با انفجار یک خمپاره، من از ناحیه سینه و کمر مجروح و به بیمارستان منتقل شدم.
در این عملیات زندان فتح شد و اسیران آزاد شدند، اما من به دلیل مجروحیت نتوانستم به دیدن امام (ره) بروم.
شجاعت و خاکی بودن، صفت سردار کاوه
علیزاده در ادامه با اشاره به این موضوع که اسم محمودکاوه جذبکننده نیروها بود، میگوید: بیشتر بچههای خراسان آرزوی همرزمی با محمود کاوه را داشتند.
سردارکاوه علاوه بر شجاعتی که داشت، فردی افتاده و خاکی بود. او همیشه با نیروهایش شوخی میکرد.
یک روز وقتی برای گرفتن غذا میرفتیم با قاشق به ظروف غذا میزدیم ناگهان سردار کاوه با چهره خندان گفت: یره!ای چه آهنگی یه که مزنن، بایدآهنگ پیروزی بزنن. با وجودی که سردار کاوه فرمانده یک لشکر بود کسی متوجه تفاوت او با دیگر سربازان نمیشد، با این وجود او در زمان جنگ جدی و سختگیر بود.
علیزاده در پایان میگوید: ما برای پیروزی در جنگ سرداران بزرگی مانند شهیدکاوه، شهید قمی و شهید برونسی را فدا کردیم، هرکدام از این سرداران به اندازه یک لشکر شجاعت و درایت داشتند، پس بیاییم به احترام خون این شهدا از انقلاب دفاع کنیم و با نفاق و دو دستگی، آب به آسیاب دشمن نریزیم.
* این گزارش پنج شنبه، ۴ اردیبهشت ۹۳ در شماره ۹۵ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است.


